تبليغاتX
غبار ...

غبار ...

 

بگذارید که احساس من خسته چو سهراب هوایی بخورد

و به یک گوشه بمانید کمی منتظرم

زیر آن سقف بلند

تا که من یک قدمی زیر باران بزنم

بکنم باز کمی چشمانم و به چشمان خدا زل بزنم

زیر باران خدا وول بخورم

چشم من خیس شود ، ‌‌‌‌شسته شود ، چیکه آبی بخورد

بگذاری کمی مدعی خود باشم

وبگویم که چو سهراب

دگر جور دگر روز دگر جور دگر های دگر میبینم

و کمی فارغ از این تیرگی روز و شبم چیز دگر میبینم

بگذارید کمی بنشینم ...

 

نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 5:38 PM توسط غبار| |

آن کبوتر که از سر بام دلم روزی فراری گشت و رفت

ترسم آرندم خبر کو طعمی باز شکاری گشت و رفت

از خدا خواهـم زمهر اندر کفـش گیـرد به پـرواز از بلا 

نزد ما یادش به خاطر وصف او مارا قناری گشت و رفت

بیخبر از ما چه میداند که میگوید پریشان گشته ایم

ما اگر مجنون ولی دل بر قرارش بیقراری گشت و رفت

زان سبب در شب سخن بر لب ز دل اید به گوش دوستان

چون رخ ما ارکسی بیند بگویید بینوا بیمار زاری گشت و رفت

هر که ما را بی سبب دیوانه میداند بداند باک نیست

این پریشانی ز حسرت بر دل و کان بی شماری گشت و رفت

می نشینم بی جهت من بر در میخانه هرشب تا سحر

تا گشایید ساقیش در گرچه او هم در خماری گشت و رفت

در فراق او اگر اینگونه میـنالم به آوای حزین

کس نمیداند چه ماهی ناگهان از آسمانم بر کناری گشت و رفت

ای غبارا سوز دل بهر که می آری چو بلبل بر زبان 

عشق همچون کیمیا از باغ دالها چون هزاری گشت و رفت  

نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 8:5 PM توسط غبار| |

آن که با ناوک مژگان دل ما خون کرده

خوب داند که بدین غمزه به ما چون کرده

برد ما را به لب چشمه و لب تشنه ولی

من ندانم ز چه رو با دل ما آن کرده

کار ما را بنگر خوش دلی آخر که چه ها کرده به ما ؟

هر که سنگی به تفنن زکفش بر سر مجنون کره

ما همه ساده دلان جان خود آوردیم پیش

جان ز تن برده تن از دایره بیرون کرده

هرچه فریاد ز افکار کشیدم کسی یار نشد

یار اگر بوده ندانم چه کسی راهی زندون کرده

می رویم با دل غمگین به سرای دل خود بنشینیم

اشک ما گشت خروشان و همه ملک چو جیحون کرده

سر خوش از باده ز اقوام بجوییم خبری

این چو قومسیت که دیوار دل ما همه ویرون کرده 

ما اگر در طلب یار فرو مایه ز غمخار شدیم  

لیک آه دل ما جمله حریفان چه حراسون کرده

از غبار بیکس اینخواهم نبالد بر کسان

ناله اش رعدی و خاب ناکسانی رو پریشون کرده ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 8:36 PM توسط غبار| |

جستجوگر