غبار ...
بگذارید که احساس من خسته چو سهراب هوایی بخورد و به یک گوشه بمانید کمی منتظرم زیر آن سقف بلند تا که من یک قدمی زیر باران بزنم بکنم باز کمی چشمانم و به چشمان خدا زل بزنم زیر باران خدا وول بخورم چشم من خیس شود ، شسته شود ، چیکه آبی بخورد بگذاری کمی مدعی خود باشم وبگویم که چو سهراب دگر جور دگر روز دگر جور دگر های دگر میبینم و کمی فارغ از این تیرگی روز و شبم چیز دگر میبینم بگذارید کمی بنشینم ... آن کبوتر که از سر بام دلم روزی فراری گشت و رفت ترسم آرندم خبر کو طعمی باز شکاری گشت و رفت از خدا خواهـم زمهر اندر کفـش گیـرد به پـرواز از بلا نزد ما یادش به خاطر وصف او مارا قناری گشت و رفت بیخبر از ما چه میداند که میگوید پریشان گشته ایم ما اگر مجنون ولی دل بر قرارش بیقراری گشت و رفت زان سبب در شب سخن بر لب ز دل اید به گوش دوستان چون رخ ما ارکسی بیند بگویید بینوا بیمار زاری گشت و رفت هر که ما را بی سبب دیوانه میداند بداند باک نیست این پریشانی ز حسرت بر دل و کان بی شماری گشت و رفت می نشینم بی جهت من بر در میخانه هرشب تا سحر تا گشایید ساقیش در گرچه او هم در خماری گشت و رفت در فراق او اگر اینگونه میـنالم به آوای حزین کس نمیداند چه ماهی ناگهان از آسمانم بر کناری گشت و رفت ای غبارا سوز دل بهر که می آری چو بلبل بر زبان عشق همچون کیمیا از باغ دالها چون هزاری گشت و رفت آن که با ناوک مژگان دل ما خون کرده خوب داند که بدین غمزه به ما چون کرده برد ما را به لب چشمه و لب تشنه ولی من ندانم ز چه رو با دل ما آن کرده کار ما را بنگر خوش دلی آخر که چه ها کرده به ما ؟ هر که سنگی به تفنن زکفش بر سر مجنون کره ما همه ساده دلان جان خود آوردیم پیش جان ز تن برده تن از دایره بیرون کرده هرچه فریاد ز افکار کشیدم کسی یار نشد یار اگر بوده ندانم چه کسی راهی زندون کرده می رویم با دل غمگین به سرای دل خود بنشینیم اشک ما گشت خروشان و همه ملک چو جیحون کرده سر خوش از باده ز اقوام بجوییم خبری این چو قومسیت که دیوار دل ما همه ویرون کرده ما اگر در طلب یار فرو مایه ز غمخار شدیم لیک آه دل ما جمله حریفان چه حراسون کرده از غبار بیکس اینخواهم نبالد بر کسان ناله اش رعدی و خاب ناکسانی رو پریشون کرده ...

